من مستند میراث آلبرتا را نگاه نمی کنم. همان چند دقیقه اش را هم که نگاه کردمبرایم بس بود تا از خشم و نفرت لبریز شوم. راستش را بخواهی من همیشه خدا ازشریفی ها حالم بهم می خورده است. من از آن قیافه های متکبر مغرور که در سیستم معیوب آموزشی کشور وارد آن دانشگاه متهوع  ناشریفشان شدند و خیال برشان داشت که همه هیکلشان مغز است حالم بهم می خورد. من از آن دختر پر چانه ابتدای فیلم که آدم های غرب را خیلی نایس می بیند چندشم می شود. من حتی از اسم دانشگاههای آمریکا و کانادا هم بدم می آید. وقتی کسی زیر گوشم از استنفورد و یو بی سی وآلبرتا می خواند بدنم کهیر می زند. من از آن توالت شور دانشگاه کلگری که باپرچم آذربایجان عکس می گیرد و گروههای تجزیه طلبی به راه می اندازد نفرت دارم.والله 90 درصد دانشگاههای کانادا از دانشگاه آزاد نجف آباد ما کمترند. به خداقسم دانشگاههای کانادا از گشنگی به دریوزگی افتاده اند. به موی ریش حضرت انیشتن قسم دانشگاههای اسکاندیناوی یک مشت آدم بی کاره خوشگذران تنبل تحویل جامعه می دهند. من در یک کنفرانس در شهر اتاوا سال گذشته دیدم که سطح کار بچه های ایرانی دانشگاههای کانادا چیست. به خدا قسم اگر کاری که می کنند ذره ای شگرف تر و خارق العاده تر از آن چیزی باشد که بچه های دکترای بی ادعای دانشگاههای ایران انجام می دهند. من در اینجا در این چند سال آدم های زیادی رادیدم که از ایران آمده بودند و خنگ بودند. تقصیر خودشان نبود که خنگ بودند.مادرزادی این طور بودند. گیرایی شان کند بود. آدم های تیزی نبودند. پول پدربدبختشان را برداشته بودند و آمده بودند مثلا درس بخوانند. حالا وقتی می بینم همین ها توی آن صفحات فیس بوقشان مستند میراث آلبرتا را به اشتراک گذاشته اندخنده ام می گیرد. والله ما میراث هیچ کجا نیستیم. خود من نمی دانم چه طور شدسر از این جا در آوردم. همه سالهای دوران لیسانسم به تنبلی و بی عاری گذشت. نهالگویی برای درس خواندن داشتم و نه مسیری برای اندیشیدن. بیشترش هم تقصیراستادهایی بود که داشتیم. هیچ کدام نهال عشق ورزی در راه علم را در وجود مانکاشتند. 5 سال گذشت تا یک روز یک پیرمرد هفتاد ساله آمریکایی به من آموخت که می شود به جای دختر عموی اطواری بد ترکیبت عاشق سیالات هم شد. حالا که به آن سالها فکر می کنم حالم از خودم بهم می خورد. یک آدم حیف نان که سالهای جوانی اش را به بطالت گذراند. آدم تیزی بودم. نه اینکه خیال کنی باهوش بودم ها. نه ابدا. فقط تیز بودم. سر کلاس کل قضیه را می گرفتم اما درس نمی خواندم. آن طورکه شایسته اش بود درس نخواندم. شکریه هم می گفت. به حمید می گفت این رفیق توچرا خودش را هدر می دهد و درس نمی خواند؟ آدم نبودیم دیگر. القصه اینکه ما هم مغز نبودیم. اندازه ما هزاران هزار بود و هنوزم هست. آن مملکت آدم عاشق میخواهد. آدم بی توقع و کم ادعا که با سختی ها بجنگند. با گرسنگی و بی پولی سرصلح داشته باشد. یکی که چهار پنج سال از عمر جوانی اش را بی مزد و منت دردانشگاه های ایران صبح ها در آزمایشگاه فلان دکتر عرق بریزد و بعدازظهرهامسافر کشی کند و شکمش را سیر کند. یا در بهترین حالت در فلان موسسه آموزشی بهبچه های مردم یاد بدهد که برای کنکور ارشد چه طور تست بزنند. من این طور آدمیبودم. یعنی برایم هیچ وقت مهم نبوده که ته جیبم چقدر پول ماسیده باشد. اما نمیدانم چه شد که سر از اینجا در آوردم. راستیتش من برای اینجا نبودم. به هر حالداستان این است که آن مملکت نیاز به مغزهای بادکرده مدعی ندارد. همان بهتر کهگورشان را از آن خراب شده گم کنند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکنند. اینهاییهم که از آن کشور  رفته اند و صبح تا شب شعار میهن دوستی و وطن پرستی سر میدهند را از من می شنوید زیاد جدی نگیرید. آن چنان ریشه کرده اند که این حرفهای صد من یک غار را از روی فلاکتشان و از اینکه می دانند دل کنندنشان کارحضرت فیل است می زنند.
---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:باسلام یادم رفته بود به این پست پی نوشتی بزنم وبگویم که این مطلب را یکی از دوستان ما که الان در ایالات متحده آمریکا مشغول به تحصیل بودند فرستادند ونوشته ای که خوانده شد نوشته بنده نیست ولی در خیلی از بخش های این نوشته با او هم نظر می باشم....همین
البته لازم به ذکر است بنده 6 یا 7 باری این مستد را دیدم...از جشنواره فجر تا رونمایی فیلم در دانشگاه شریف و تا پخش سی دی این مستند....